کنیا ، سرزمین ناشناخته
ساعت ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۱ فروردین ،۱۳۸۸  

مدتی بود نوشتن این وبلاگ رو تعطیل کرده بودم و فرصت نبود. الان دیدم فرصت خوبیه و حرفهایی هم برای گفتن هست . پس باید نوشت قبل از اینکه حرفها بیات بشه!!!

 


کلمات کلیدی: کنیا ،نایروبی
 
 
ساعت ۱۱:٠۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٢ مهر ،۱۳۸٧  

امروز تولد منه. تولدم مبارک!


کلمات کلیدی:
 
مطلبی تکان دهنده: فروش بدن
ساعت ٩:٠۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٧ خرداد ،۱۳۸٧  

این مطلب رو تو این وبلاگ خوندم که بسیار تکون دهنده و تاسف انگیزه. شاید هم بتونیم بگیم دروغه ولی تو جامعه ای که داره یکی از بدترین ادوار تاریخی اقتصادش رو از حیث بی برنامگی سپری می کنه هیچ کس نمیتونه از بیخ و بن منکرش بشه .

 

چگونه بغض فروخورده اش را فریاد خواهد زد؟و کی؟ «امین» را می گویم. پسر ١٢ ساله ای که برایم از خصوصی ترین راز دردناک زندگیش گفت.

غالبا"این منم که بدنبال خبر و ماجرا می روم ولی گاهی هم خبر و ماجرا به سراغم می آید!مثل این ماجرا که با یک s.m.s اشتباهی به سراغم آمد!

ده دوازده روز قبل پیامکی روی تلفن همراهم گرفتم که «فوری با من تماس بگیر! مهمه!» شماره آشنا نبود اما بهتر دیدم تماس بگیرم.پسرکی جواب داد و قبل از هر چیز حرفهایش را قطار کرد.گفت:«من امین پسر سیمین هستم. (اسامی را تغییر داده ام). این s.m.s رو برای همه اسمهایی که توی موبایل مامانم بود فرستادم تا به همه مشتریاش بگم تو رو خدا دیگه بهش زنگ نزنید.»

راستش فکر کردم شاید مادرش،فروشنده یکی از مغازه های محل باشد! اما یادم نمی آمد شماره ام را به فروشنده ای داده باشم.پرسیدم:« مادر شما چی میفروشن پسرم؟»کمی مکث کرد.بعد با خجالت و آرام گفت: «تنش رو

اول شوک شدم.اما زود مسلط شدم و کمی آرامش کردم و بهش اطمینان دادم مادرش را نمی شناسم و شماره را اشتباه گرفته است.اما از چیزی که پسرک درباره مادرش گفته بود،هنوز بهت زده بودم.«تنش رو می فروشه»! باقی حرفهایش را دیگر نمی شنیدم. اما دست آخر چیزی گفت که یقین کردم باید او را ببینم!

***

امین یک پسر «ایرانی» است.ایرانی. این را حتی برای «یک لحظه» هم فراموش نکنید.هنوز نمی دانم این پسر، چرا اینقدر زود بمن اطمینان کرد؟ گرچه اطمینانش بیجا نبود و من واقعا" به قصد کمک به دیدنش رفتم. و اگرچه بعد از حدود ٩ روز،هنوز هیچ کمکی نتوانسته ام به او و خانواده اش بکنم.با اجازه خودش، ماجرا و اسامی را با مختصری «ویرایش و پوشش» نقل می کنم تا نه اسمها و نه مکانها،هویت او را فاش نکند.پس امین یک اسم مستعار است برای پسری که مرا «امین» خود و امانتدار رازهایش دانست.پسری که بعدا"دلیل اعتمادش را گفت:«صدای شما، یه طوری بود که بهتون اعتماد کردم.با اینکه چندتا مرد دیگه ای که بهم زنگ زدن،فحش دادن و داغ کردن، اما شما عصبانی نشدین و آرومم کردین.همون موقع حس کردم نیاز دارم با یک بزرگتر حرف بزنم!یکی که مثل پدر واقعی باشه.بزرگ باشه نه اینکن هیکلش گنده شده باشه!» حس کردم پسرک باید خیلی رنج کشیده باشد که اینطور پخته و بزرگتر از سنش بنظر می آید.

امین حدود ٢ ماه پیش فهمید مادرش، شروع به «تن فروشی» کرده است! مادرش که «یک تنه» سرپرستی او و خواهر کوچکترش را برعهده دارد و زن جوانی است که امین می گوید «زنی معصوم مثل یک فرشته» است.اما اگر شما جزو جمعیت پانزده میلیونی فقیر این مملکت نیستید، لابد اینجا و آنجا «شنیده اید» که در این سرزمین، «خط فقر» به چنان جایی رسیده که فرشته های بسیاری به تن فروشی مجبور شده اند! امین از روز اولی که مادرش بالاخره مجبور شد خودفروشی کند و به خانه دو پسر پولدار و نشئه رفت،خاطره سیاهی دارد.می گوید «خاطره سیاه»! و این ترکیبی نیست که یک بچه ١٢ ساله به کار ببرد، حتی اگر مثل او «باهوش و معدل عالی» باشد! اما غم، همیشه مادر شعر است.اندوه،مادر سخنانی است که گاه به شعر شبیه اند! و گاه خود شعرند...

***

 امین گفت آن روز مادرش دیگر ناچار بود، زیرا «هیچ هیچ هیچ راهی برای سیر کردن من و خواهر ٨ ساله ام سراغ نداشت»!

مادر بیچاره و مستأصل،پیش از رفتن به خیابان و شروع فحشاء، حتی نماز هم خوانده بود و این طنز سیاه روزگار ماست. او کلی با خدایش حرف زده و نجوا کرده بود! شاید از خدا اجازه خواسته تا این گناه ناگزیر را انجام دهد! یا شاید پیشاپیش استغفار و توبه کرده! کسی نمی داند! شاید هم خدایش را سرزنش می کرده است!کاش می شد فهمید او با خدا چه ها گفته است؟ در شبی که قصد کرده برای نجات فرزندانش از زردی و گرسنگی، به آن عمل تن دهد.این سئوال بزرگ همیشه در ذهن من هست که او با خدا چه ها گفته است؟

بعد به قول امین با دلزدگی و اشکی که تمام مدت از بچه هایش پنهان می کرد،کمی به خودش رسید و خانه و خواهر کوچکتر را به امین سپرد و رفت! امین مطمئن شده بود مادرش تصمیم سخت و مهمی گرفته است.چون در آخرین نگاه،بالاخره خیسی چشمان مادر بیچاره را دید.

چند ساعتی گذشت. خواهرش خوابید ولی امین با نگرانی،چشم براه ماند: « حدود ١٢ شب مامانم کلید انداخت و اومد تو! ظاهرش خیلی کوفته و خسته تر از وقتای دیگه ای بود که برای پیدا کردن کار یا پول یا خریدن جنس قرضی بیرون می رفت و معمولا" سرخورده و خسته برمی گشت. مانتوش بوی سیگار می داد.مادرم هیچوقت سیگار نمی کشه.با اینکه نا نداشت،ولی مستقیم رفت حمام. رفتم روسری و مانتوشو بو کردم. مطمئن شدم لباسهاش بوی مرد میدن.از لای کیفش یه دسته اسکناس دیدم! با اینحال  یکهو شرم کرده.از اینکه درباره مامان خوبم چنین فکر بدی کرده ام، خجالت کشیدم.گفتم شاید توی تاکسی،بوی سیگار گرفته باشد!گفتم شاید پولها را قرض کرده باشد! اما یکهو از داخل حمام،صدای ترکیدن یک چیز وحشتناک بلند شد. بغض مامان ترکید و های های گریه اش بلند شد...»

***

دو جوان که در آن شب، فقط به اندازه اجاره ٢ماه خانه خانواده امین، گراس و مشروب و مخدرمصرف کرده بودند،طبیعتا" آنقدرها جوانمرد نبودند که از یک «مادر مستأصل» بگذرند و او را بدون آزار و با اندکی کمک و امیدبخشی از این کار پرهیز دهند.

امین از آن شب که مادر را مجاب کرد با او صادق باشد و همه چیز را از او شنید،دنیای متفاوتی را پیش روی خود دید. بقول خودش این اتفاق،یک شبه پیرش کرد.او دیگر نه تمرکز درس خواندن دارد و نه دلزدگی و بدبینی،چیزی از شادابی یک نوجوان دوازده ساله برای او باقی گذاشته است.امین آینده ای بهتر از این برای خواهر کوچکش نمی بیند که روزی،به زودی، او نیز به تن فروشی ناگزیر شود.

چند بار؟ چند بار کبودی آزار مردان غریبه را روی بازوها و پای مادرش دیده باشد،کافی است؟ چند بار دیوانه شدن و به خروش آمدن مادرش را دیده باشد، کافی است تا چنان تصمیمی بگیرد؟ امین کلیه خود را به معرض فروش گذاشته است.اما می گوید تا می بینند بچه ام،پا پس می کشند و گواهی از بزرگترهایم می خواهند:«نه! اینطور نمی شه!»

امین می خواهد بداند آیا می تواند کار بزرگتری بکند؟ کاری که مادر فرشته خو و خواهرکش را، برای همیشه از این منجلاب نجات بدهد؟

او واقعا" دارد تحقیق و بررسی می کند که آیا می تواند اعضای بدنش را تک به تک پیش فروش کند؟ و آیا می تواند به کسی اطمینان کند که امانتدارانه، بعد از مرگش، اعضایش را تک به تک به بیماران بفروشد و پولشان را بگیرد و با امانت داری به مادر و خواهرش بدهد؟و اینکه چگونه مرگی، کمترین آسیبی به اعضای قابل فروشش خواهد رساند؟ تصادف؟ سم؟ سیم برق؟

شاید برای یافتن آن فرد امانتدار، او حاضر شد  راز بزرگش را بمن بگوید.منی که کشش درک انجام چنین کاری را از یک پسربچه نداشتم تا آنکه از نزدیک دیدم.و وقتی دیدم، آرزو کردم که ای کاش روزگار از شرم این واقعه، به آخر می رسید.

***

از او خواسته ام فرصت بدهد شاید فکری کنم.شاید راهی باشد.از وقتی که با حرفه ام  آشناتر شده،اصرار دارد خودم این مسئولیت را قبول کنم و «وکیل بدن» او شوم! خودش این عبارت را خلق کرده. «وکیل بدن»! ذهن این پسر دوست داشتنی، سرشار از ترکیبهای تازه و کلمات بدیع و زیباست.

در شروع،سئوالم این بود که امین ١٢ ساله کی و چطور بغضش را فریاد خواهد زد؟ و حال می پرسم وقتی بغض او و امثال او ترکید،این جامعه ما چگونه جامعه ای خواهد شد؟و چه چیزی از آتش خشم فریاد او در امان می ماند؟

ذهنم بیش از گذشته درگیر این نوع «بدن فروشی» شده و کار این پسر را، یک فداکاری «پیامبرانه» می دانم که پیام بزرگی برای همه ما و شما دارد.این روزها دایم دارم به راهها فکر می کنم.آیا راهی هست؟

 تماس با نویسنده


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ۳:۳٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ فروردین ،۱۳۸٧  
امروز تولد دوسالگی وبلاگمه. تولدش مبارک!
کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ٩:٢٩ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٤ فروردین ،۱۳۸٧  

سرمایه: گروهی از انجمن های غیردولتی در اعتراض به درخواست امارات متحده عربی برای تصاحب سه جزیره تنب کوچک و بزرگ و ابوموسی و تحریف نام خلیج فارس در مجامع بین المللی پنجشنبه گذشته روبه روی سفارت امارات متحده عربی تجمع کردند.

این تجمع آرام که با حضور بیش از 200 نفر برگزار شد؛ حدود یک ساعت ادامه داشت و با دستگیری بهرام آبتین، دبیر انجمن لر بختیاری ایران که یکی از برگزارکنندگان این تجمع بود، پایان یافت.

به گفته دوستان او روز گذشته وی پس از یک شب بازداشت در کلانتری خیابان گاندی به زندان اوین منتقل شده است.

تعدادی از معترضان که با لباس های محلی خود مقابل سفارت امارات متحده عربی تجمع کرده بودند کیک بزرگی را به همراه داشتند که روی آن نوشته شده بود: «ایران هفت هزار و 300 ساله، سی وهفتمین سال تولد شیخ نشین امارات متحد عربی را تبریک می گوید.» این کیک به سفیر امارات متحده در ایران هدیه شد و نیروی انتظامی کیک را به داخل سفارت فرستاد.

در بین تجمع کنندگان تعدادی از اعراب جنوب ایران نیز حضور داشتند که با لباس عربی یعنی دشاشه و لچک به این تجمع آمده بودند.در این تجمع بیانیه ای نیز خوانده شد.

 تجمع کنندگان پرسیده بودند: «دولت های حاشیه خلیج فارس به کدامین پیمان معتقدند؟ طبق معاهده های مرزی که حتی قاعده «ربوس» (قاعده تغییر بنیادین اوضاع و احوال) نیز بر آن ها تاثیر نمی گذارد.این جزایر متعلق به ایران است و طبق کنوانسیون 1987 وین که 190 دولت عضو سازمان ملل به آن متعهد هستند باید به پایبندی این عهدنامه ها در جهت حفظ صلح و آرامش تاکید شود.


کلمات کلیدی:
 
صیغه محرمیت از طریق چت
ساعت ۱:۱٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۱ فروردین ،۱۳۸٧  

از همین الان بگم که این مطلب رو از وبلاگ نازنین دزدیدم

این رو یه نگاهی بکنید

 

 


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ۱٢:٥٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۱ فروردین ،۱۳۸٧  

خوب به سلامتی مراسم روز ملی انرژی هسته ای هم برگزار شد و در حالی که تو دنیا بحث بر سر این بود که آیا ایران نسل جدیدی از سانتریفوژها رو به کار گرفته یا نه , رییس جمهور با مسرت فراوان خبر آغاز نصب 6000 سانتریفوژ نسل جدید رو اعلام کرد . نمیدونم این تصمیم تا چه حد درسته ولی این رو میدونم که شرایط مملکت و به طریق اولی شرایط زندگی مردم داره روز به روز و ساعت به ساعت خرابتر میشه. از همه جالبتر اینه که وزارت رفاه که قانونا باید هر سه ماه یکبار و بر اساس آمارهای اخذ شده درآمدی از وزارت کار و هزینه های زندگی از بانک مرکزی نسبت به اعلام خط فقر و تعداد خانواده ها و دهک های درآمدی بالا و ÷ایین خط فقر اقدام کنه به جای حل مساله که همان بالا بردن سطح زندگی و بهبود معیشت مردمه , از اعلام این امار خودداری میکنه!

به این میگن عملکرد مدل 2008!!! 


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ۱:٢٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۸ فروردین ،۱۳۸٧  
فکر کنم از آخرین پست وبلاگم سه ماه و نیم میگذره . راستش دیگه داشت یواش یواش یادم میرفت . ولی دیشب نازنین مطلبی رو بهم گفت که البته مثل سایر حرفهاش حرف حساب بود . این شد که دوباره تصمیم گرفتم نوشتن رو شروع کنم .
تو این مدت سه ماه و نیم کاملا وارد یه دوره جدید از زندگی شدم . اگر بخوام کلیشه ای بگم باید بگم عالیه و شیرینه و ... اما واقعیتش اینه کع علیرغم تمام چیزهایی که آدم خونده و تمام تصوراتی که داره زندگی مشترک یه پروسه جدیده که تو زندگی آدم اتفاق میفته . اینکه تو موقعیتهای مختلف رفتارهای مختلف طرف مقابلت رو ببینی و براشون فکر کنی و بعد رو فکرات رفتار کنی. ولی روی هم رفته تجربه شیرین و لذت بخشیه که هر لحظه اش میتونه جالب باشه .
کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ٤:٠٠ ‎ق.ظ روز جمعه ٧ دی ،۱۳۸٦  

بعد از یه دنیا شور و هیجان عروسیمون تمام شد و شدیم متاهل ! دیروز وقتی در آرایشگاه باز شد و نازنین رو دیدم فهمیدم که اوضاع از چه قراره و چه کار کردم! بعدش هم هول شدم و همون موقع وسایل نازنین رو آوردن و به جای همراهانمون دادن به من . من هم به جای این که بدم به اطرافیان  بزارن تو ماشین خودم بردم گذاشتم تو ماشین و نازنین هم مونده بود که من چرا تا دیدمش فرار کردم! :))

سر عقد هم یه بله گفتم که باعث خنده همه اطرافیان شد.

الان هم تو فرودگاه هستیم و داریم میریم سفر. اون هم به جایی که نه ماشین هست و نه خیابون و نه موبایل میگیره .!!!


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ۳:٥٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٩ آبان ،۱۳۸٦  

خانه ام آتش گرفتست
آتشی جانسوز
هر طرف می سوزد این آتش
پرده ها و فرش ها را
تارشان با پود
من به هر سو می دوم گریان
در لهیب آتش پر دود


وز میان خنده هایم تلخ
و خروش گریه ام ناشاد
از درون خسته سوزان
می کنم فریاد ، ای فریاد


خانه ام آتش گرفتست
آتشی بی رحم
همچنان می سوزد این آتش
نقش هایی را که من
بستم به خون دل
بر سر و چشم درو دیوار
در شب رسوای بی ساحل


وای بر من
وای بر من
سوزد و سوزد غنچه هایی را که پروردم
به دشواری در دهان گود گلدان ها
روز های سخت بیماری



من بهر سو می دوم گریان
از این بیداد می کنم فریاد ، ای فریاد


وای بر من همچنان می سوزد این آتش
آنچه دارم یادگار و دفتر و دیوان
وانچه دارد منظر و ایوان


من به دستان پر از تاول
این طرف را می کنم خاموش
وز لهیب آن روم از هوش
زان دگر سو شعله برخیزد ، به گردش دود
تا سحرگاهان که میداند
که بود من شود نابود؟


خفته اند این مهربان همسایگانم شاد در بستر
صبح از من مانده بر جا : « مشت خاکستر »


وای آیا هیچ سر بر می کنند از خواب
مهربان همسایگانم ازپی امداد؟
سوزدم این آتش بیداد گر بنیاد
می کنم فریاد ، ای فریــــــــــــــاد ، فریــــــــــــــــــــاد

......................


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ٩:٢٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٦ آبان ،۱۳۸٦  
به گزارش خبرنگار «جهان»، طلاب و روحانيون حوزه علميه قم روز سه شنبه با حضور در نشست نقد فيلم كه با حضور كارشناسان حوزه و عوامل فيلم و مسوولان سيما در قم برگزار شده بود، در اعتراض به محتواي اين گونه فيلم ها، اظهار داشتند كه صدا و سيما با اين عملكرد جايگاه مسايل ديني و گاه روحانيت را زير سوال برده است‏.

يكي از روحانيون اعتراض كننده در واكنش به سخنان معاون سيما گفت‏:‏ شما تمام زندگي مردم را برنامه ريزي مي كنيد و موسيقي هايي مي سازيد كه مورد تاييد دين نيست، ولي هميشه به ماهواره ايراد مي گيريد‏.‏

روحاني ديگري نيز گفت‏:‏ تلويزيون جمهوري اسلامي رسانه تشيع است و قابل قياس با ماهواره نيست اين رسانه بايد مطالبي پخش كند كه مورد تاييد خدا، قرآن و ولايت فقيه باشد، نه اينكه تنها به جلب مخاطب گسترده بپردازد‏.‏

وي افزود‏:‏ چرا صدا و سيما فرار يك دختر را از پدر و شكايت او به قاضي را توجيه مي كند و در نهايت نيز سعادت و نيكبختي او و عذر خواهي پدرش را از اين دختر شاهد هستيم‏.‏

اين روحاني معترض ادامه داد‏:‏ اصلا ما متوجه نشديم گناه حاج يونس فتوحي چه بودو چرا وي را فقط بخاطر ازدواج مجدد كه در اسلام تاييد شده آنقدر گناهكار جلوه دادند واين مساله را كه شرع پذيرفته ضد ارزش معرفي كردند‏.‏ {قابل توجه خانمها }

برخي ديگر در انتقاد به فيلم هاي ساخته شده استفاده از ظاهري مذهبي (مرداني با محاسن و زنان چادري) براي شخصيت هاي منفي از جمله شيطان و حاج يونس فتوحي و دختر وي را مورد اعتراض قرار دادند‏.‏


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ٩:۱٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٦ آبان ،۱۳۸٦  
زهرا دختری با هوش وتوانی فوق العاده و باکوشش و همتی تمام با نمره ايی درخشان به عنوان نفر ۲۶ ام از دانشکاه تهرا ن فارغ التحصيل می شود. با حسی انسانی، بی آنکه اجباری داشته باشد به طور داوطلبانه برای خدمت به مناطق محروم سفر می کند.

پزشکی قانونی علت مرگ دکتر زهرا بنی عامری را :"فشار بر عناصر حياتی گردن توسط جسم رشته مانند و قابل انعطاف و عوارض ناشی از آن تعيين شده است. معاينه جسد ۹ صبح روز يکشنبه و زمان فوت حدود ساعت ۹ شب شنبه ۲۱/۷/۸۶ تعيين گرديده است".
زمان مرگ را پزشک قانونی ۹ شب اعلام می کند اين در حالی استکه برادر وی ساعت يک ربع به ۹ تلفنی با خواهرش حرف می زند.زهرا می گويد مشگلی ندارد و منتظر پدر که به گفته برادر در راه است می ماند.پدر ساعت ۴۵ /۲۱ به آنجا می رسد .ماموران با بد رفتاری ديدار او با دخترش را به فردا موکول می کنند.
مهدی الماسی معاون ‏دادگستری استان همدان در مصاحبه باخبرگزاری ايسنا مقتول را دانشجوی پزشکی دانشگاه علوم پزشکی همدان خوانده و گفته است:‏‎
"بيستم مهر ماه سال جاری، اين دانشجوی ۲۷ ساله به علت ارتکاب ‏جرم مشهود، که بعداً اعلام گرديد همراهی مقتول با فرد نامحرم بوده است، در يکی از اماکن عمومی، توسط ضابطان امر به معروف به اين مرکز انتقال داده شد و به علت تعطيلی روز ‏جمعه و عيد فطر ۴۸ ساعت در بازداشت به سر برد.الماسی ادامه می دهد: “اين دختر در راهروی طبقه دوم مرکز امر به معروف، از فرصت به دست آمده استفاده کرده اقدام به ‏کشتن خود با استفاده از پارچه پلاکارد تبليغاتی موجود در راهرو کرد به طوری که ماموران هنگام حضور در صحنه با ‏جسد وی مواجه شدند.”
برادر زهرا می گويد: “خواهرم به هيچ وجه مشکل خانوادگی نداشت و به لحاظ روحی نيز وضعيت اش کاملاً عادی بود. من چند ‏ساعت قبل از حادثه سه بار با او تلفنی صحبت کردم و حتی نيم ساعت قبل از حادثه با هم حرف زديم و در آخرين تماس به ‏وی گفتم پدرمان در راه همدان است و به زودی به آنجا می رسد و مشکل را حل می کند. زهرا هنگام صحبت با من کاملاً ‏طبيعی بود و به نظر نمی رسيد مشکل روحی خاصی داشته باشد و نمی دانم چطور دقايقی بعد جان باخت"
پدر زهرا در گفت و گو با روزنامه اعتماد می گويد: “دخترم سال گذشته از دانشگاه علوم پزشکی دانشگاه تهران فارغ ‏التحصيل شد و در درمانگاه روستايی در حومه رزن همدان مشغول به کار بود و من از علت دقيق دستگيری زهرا بی ‏اطلاع هستم و فقط به ما گفته اند ظاهراً او همراه پسری مشاهده شده و آن پسر همچنان در بازداشت است ولی طبق آنچه ‏خودم می دانم او در زمان دستگيری قصد داشته سوار بر يک خودروی آژانس به محل کارش برود”.‏ وی می افزايد: “طبق آنچه که به ما اطلاع داده اند دخترم ساعت ۵/۱۰ يا ۱۱ صبح جمعه ۲۰ مهرماه بازداشت شد، اما اين ‏موضوع را در آن هنگام به ما اطلاع ندادند و سرانجام صبح روز بعد زهرا با برادرش تماس گرفته و ماجرا را اطلاع داده ‏بود. من بلافاصله به سمت همدان به راه افتادم و هنگامی که ۱۰ شب به آنجا رسيدم از من خواستند به دادگاه بروم و در ‏نهايت پس از طی مراحل اداری به من گفتند دخترم خودکشی کرده است”. ‏پدر زهرا ادامه می دهد: “به من گفته اند دخترم با پارچه خودش را حلق آويز کرده است و زمانی که پرسيدم وسايل ‏خودکشی چطور در آن مکان وجود دارد به من گفتند آنجا پر از صندلی و پارچه های تبليغاتی است.

--------------------------------------

اینقدر این مطلب ناراحت کننده و انزجار برانگیز است که فکر کنم هیچتوضیحی نمیخواد.....


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ۱:٥۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٧ امرداد ،۱۳۸٦  

یکی از کارهایی که تو اوقات آزاد و تو بیکاری و خلوتی ذهنم می کنم ، مدلسازی رفتارهاست.

یعنی اینکه مثلا چطوری میشه رفتار مردم یه جامعه رو مدل کرد . چطوری میشه این مدل رو تو جوامع بزرگ و ک.چیک بسط داد و......

چند وقت پیش داشتم یه مقاله میخوندم راجع به دموکراسی و آریستوکراسی. بعدش داشتم فکر می کردم به اینکه یکی از مهمترین اصولی که به عنوان سنگ بنای موکراسی شناخته میشه ُ احترام به رای اکثریت و محترم دونستن اونه.

بعد بهاین نتیجه رسیدم که مطابق این اصل، اکثریت اشتباه نمیکنه . وقتی همه مردم یه چیزهایی رو قبول دارن و بهش فکر می کنند ، هر چقدر هم که فکر کنی استثنا هستی و مورد تو فرق میکنه و.... ولی در نهایت نظر اکثریتاست که به منصه ظهور میرسه.

وقتی همه مردم میگن که................................

تو علیرغم همه خوشبینی که داری مجبوری قبول کنی که...............


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ٩:٤٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٤ امرداد ،۱۳۸٦  

اسم این آقاهه چقدر زشته . طفلکی استاد دانشگاهه :

http://www.ntu.edu.sg/scbe/bioe/FacultyPP/Profile_GohKL.htm


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ٩:٠٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٤ امرداد ،۱۳۸٦  

شیراز. درمانگاه بقیه الله .

سابقاٌ تو تهران و  تو بیمارستان بقیه الله دیده بودیم ولی دیگه نه اینجور عیان :

جالبه که درمانگاه شبانه روزی باید درمانگاههی باشه که در تمام ساعاتشبانه روز به تمام مردم سرویس بده . اما......


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ۳:٤٢ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳ امرداد ،۱۳۸٦  

دیروز بازارچه خیریه موسسه محک بود .

من علاقه زیادی دارم و سعی می کنم همیشه جوری برنامه ریزی کنم که بتونم تو مراسمی که محک برگزار میکنه شرکت کنم . بر خلاف تصور اکثر مردم ، موسسه محک سود زیادی از برگزاری مراسمی مثل بازارچه های خیریه یا کنسرت و.... نمی بره یا اگر هم میبره در مقابل هزینه های سرسام آور اداره یک بیمارستان که غیر از هزینه های تمام بیمارستانهای دیگه ، هزینه های جانبی مثل فضاهای بازی ، استخر ، مهدکودک و.... و همینطور روانکاوی و مشاوره های اولیاء بچه ها رو داره ، درآمدهای فوق تقریبا ناچیزه . اما فایده بزرگ اینمراسم اینه که صاحبان سرمایه و شرکتها و.... می بینند کهاین موسسه زنده و پاینده است و برای کمک کردن ترغیب میشن . ضمن اینکه کمکچندانی که از دولت به محکنمیشه که هیچ ، به انحاء مختلف هم مانع تراشی می کنند .

به هر حال بازارچه ها و برنامه های محک فضاهای زنده و شادابیه که نشون میده جامعه ایران هنوز هم زنده و پویاست.


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ۱۱:٥۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ خرداد ،۱۳۸٦  
سلامی مجدد.
باز هم مدتی این مثنوی تاخیر شد.....
علتش هم این بود که کمی بیشتر از یه کمی در گیر کار بودم و مهمتر از اون اینکه تغییرات شیرین زندگی تو این چند ماه دیگه حس و حال وبلاگ نوشتن نمیذاره
ولی سعی میکنم بیشتر و سریعتر آپدیتش کنم

کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ۱:٥٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ اردیبهشت ،۱۳۸٦  
از قديم گفتن كه فاصله غم و شادي خيلي كمه. اين رو من خيلي خوب حس كردم . از اوج قله شادي پرت شديم به حضيض دره غم .
خيلي وقتها مي شد كه رفتن خونه مامان بزرگ خسته كننده و كسل كننده ميشد. خيلي وقتها حالش رو نداشتم . .......
اما ديشب كه با نازنين داشتم مي رفتم اونجا از يه مسير جديد و خلوت رفتيم. به نازنين گفتم چه مسير خوبي بود. بعد يهو يادم اومد ديگه من اينجا كاري ندارم..............
2.5 ماه پيش....... مامان بزرگ دفعه اول كه نازنين رو ديد براش يه شعر قديمي رو خوند كه توش كلمه نازنين داشت.........
ديروز كبوترهاي مامان بزرگ پشت ديوار اتاقي كه مامان بزرگ تو اون به خواب ابدي رفته بود و جسم بي جونش آخرين ساعتها رو تو اون خونه ميگذروند چه غوغايي راه انداخته بودند.........
گلدونهاي ياس كنار حوض آبي رنگش كه مامان بزرگ عاشقشون بود تازه گل داده بودند . يكي هم چند تا چيد و گذاشت بالاسرش........




کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ٢:٤۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٧ اردیبهشت ،۱۳۸٦  

نامه ذیل، به قلم یکی از مخاطبان "عدالتخانه" و از هم وطنان مقیم در کشور لبنان نگاشته شده و برای ما ارسال شده است که متن کامل آن را بدون هیچ گونه تصرقی به شما خوانندگان تقدیم میکنیم.

******************

كونا للظالم خصما و للمظلوم عونا (نهج البلاغه ، وصیه للحسنین)

شمر ها ... شمرها ... و باز شمرها ...
روزهای زیادی است که کلنجار نوشتن و ننوشتن؛ گرفتن تصمیم را برایم سخت و دشوار کرده بود. از سویی بی تفاوتی را به ظلم از مظاهر ظلم می دانستم ، و از سویی دیگر سیاسی شدن عرصه این نوشتار ها را به سود راهی که انتخاب شده است نمی دیدم ... اما چه می شود کرد که سیاست است که ریشه دین شمرها ها را پرورانده ... و غلظت دین سیاسی شمرهاست که ورود به عرصه دین را از راه سیاست مطالبه می کند.
شمرها را یادتان می آید ؟ جهل ! ظلم ! ظلم ! جهل ! جهل ! ظلم ! ظلم ! جهل ! ...
یادمان باشد "مصلحت" را قربانی "حق" نکنیم و حق را قربانی "جایگاه" خود ...

پدران پاره زمینی پی معبد هشتند
پسران میوه ممنوعه در آن می کشتند

آن چه آن پیر فروهشت جوانان خوردند
گله را گرگ ندزدید، شبانان خوردند

عرصه این نوشتار را به لوث سیاست نمی آلایم و فقط متن زیر را جهت یادآوری سردار احمدی مقدم ، فرماندهی نیروی انتظامی جمهوری اسلامی ایران، خدمتشان تقدیم میکنم :

جناب آقای سردار احمدی مقدم
فرماندهی نیروی انتظامی جمهوری اسلامی ایران

سلام علیکم ؛

یادتان می آید روزهایی را که در لبنان مشغول نبرد با رژیم صهیونیستی بودید ! یادتان می آید صفای شیعیان مظلوم لبنان را ! "ضاحیه" آن روز را خوب یادتان هست ! یادتان می آید امر و نهی هایتان را ! و اگر بیشتر عمیق شوید شاید یادتان آید خیلی از خاطرات تلخی که این مجال را عرصه بازگوی آن نمی بینم...

سردار

یادتان هست "رمله البیضا" را ! "ساحل صور" را ! سواحل "جونیه" را که حتما از خاطر نبرده اید !

سردار

خیابان های "اشرفیه" و "حمرا" را یادتان می آید؟ !، "کسلیک" و "جبیل" را چه طور؟

شما این جا حق آب و گل دارید سردار !

شما نان و نمک خورده این خاک اید !

اما یک سوال ! سردار ! " استشهادیون" لبنان و زلال چشمان دل پاک کوچه های "بیروت" و "نبطیه" ، بزرگ مردان "بیت جبیل" و "مارون الراس" و شیر زنان "صور" و "صیدا" را چه چیز اینگونه ساخته است ؟!

شما که الی ماشاء الله کم بر سر سفره هاشان ننشسته اید ! باید خوب بشناسیدشان ! این طور نیست ؟! حافظه من یاری نمی دهد سردار ! شاید "طرح مبارزه با کم حجابی" را این جا هم اجرا کرده بودید و مواهب جاریه آن است که هم اینک این شیعه ذلال را در کوچه پس کوچه های لبنان جاری و ساری کرده است !

به ما هم بگویید سردار ! تعارف نکنید ! نکند "علی منیف اشمر" یا "صلاح غندور" و یا حتی "احمد قصیر" زیر لوای معارف و آموزه های "مبارزه با مفاسد اجتماعی" شما در لبنان بود که اصلاح شدند و تک تک پایگاه های آمریکایی و اسراییلی را به قعر جهنم فرستادند!

سردار جایتان خای کلی خجالت کشیدیم ! مامورانتان کجا بودند در جشن پیروزی حزب الله لبنان ! گلاب به روتان سردار، بعضی خواهران حزب اللهی بی حجاب در برابر سید حسن نصر الله شادی می کردند ! تازه زبانم لال برای هم رنگ شدن با پرچم حزب الله موهایشان را نیز طلایی رنگ کرده بودند!

وای وای سردار که چه سخت بود ! حتی خواهران چادری حزب اللهی نیز به آن ها تذکر نمی دادند!

تو را به خدا برگردید سردار

"سید حسن نصر الله" را غرور پیروزی فربه کرده است ! از راه حق به در شده و اجازه داده یک خانم مسیحی به نام "جولیا پطرس" در رسای حزب الله لبنان و مردانش با اجازه کتبی دفتر سیاسی حزب الله لبنان ترانه سرایی کند ! کاش کر بودم و نمی شنیدم در مراسم های رسمی حزب الله لبنان صدای این زن مسیحی بلند است !

سردار شنیده ای سید حسن بی حیا شده ! وای سردار کاش می مردم و نمی دیدم، عبایش را به یک زن بی حجاب هدیه داده است !!

سردار تو را به خدا به لبنان برگردید ! حزب الله علیه دولت سنیوره شوریده است ! وای سردار به محل تحصن ها که می روی همه اش رقص و است آواز ! یکی می خواند و دیگران "دبکه"* می رقصند !

خیلی سخت است سردار ! به خون هم رزمانتان قسم برگردید و حاج سعید را هم با خودتان بیاورید! می نشینیم وسط "ریاض الصلح" با هم دعای کمیل می خوانیم و های های گریه می کنیم ! چنان سه ضرب بر سینه هامان می کوبیم و شور می گیریم که حساب کار دستشان بیاید !!! تازه می توانیم با هم داد هم بزنیم ! کلی ...!

حاجی جان ، حزب الله مبارزه با فساد اقتصادی حاکم بر کابینه سنیوره و احزاب طرفدارش را هدف اول اعلام کرده ! و گفته رانت خواری و دزدی از ثروت های مردم لبنان از بزرگترین مفاسد کابینه است ! می بینی حاجی! انگار حزب الله کور شده و نمی بیند وزرای زن کابینه سنیوره بدون حجاب اند ! نمی بیند نیروهای امنیتی لبنان به این زنکه های بی حجاب هیچ چیز نمی گویند و می گذارند این مفسدین راست راست بچرخند ! خوب همین جوری می شود که اسراییل حمله می کند دیگر برادر من ! به حساب های بانکی افراد چه کار دارید ! (راستی حاجی جان تو که حسابت پاک است. اما برادران بالا را در جریان بگذارید! این ها شوخی و تعارف ندارند ها، پرونده خلاف ملافی بگیرند سریع با اسم و عکس و غیره اعلام می کند ها)

سردار این بخش را محرمانه نگه دارید : "حزب الله لبنان و جریان شیعی در این کشور (با ریشه فکری امام موسی صدر که چه خوب شد قذافی دزدیدش !) اعتقاد دارد حجاب "اجباری" نیست و حجاب بر پایه "احترام" و "اختیار" است که ارزش دارد" حتی سردار این اندیشه غلط حزب الله تا آن حد استراتژیک شده که دشمنان داخلی و خارجی اش برای مبارزه با حزب الله می گویند "اگر حزب الله بر لبنان حاکم شود حجاب اجباری خواهد شد و حتی مسیحی ها هم مجبور به حجاب سر کردن اند، درست مثل ایران !" می بینی سردار "حرف حق" ! را ضد ارزش می شمارند !

سردار ! بگذار برایت یک خاطره بگویم ! ببین لبنان چه افتضاحی شده است ! با همسرم که متاسفانه! رویم سیاه ! چادر سرش نمی کند در فروشگاه "Spines" همون شعبه شيك اش تو "اشرفيه" داشتيم خرید می کردیم. من جلو می رفتم و همسرم پشت سر من بود. خانمی مسیحی با ظاهری خیلی خاص که خودتان مستحضر هستید و به وفور دیده اید حتما ! از برابر همسرم گذشت و به من رسید ! با نگاهی شرمنده به من نگاه کرد ! خدا برایتان نیارد آن روز را سردار ! ناگهان صدایم کرد ! آرام به من گفت : "بند کیف خانم ات از پشت گیر کرده به شال اش و موهایش معلوم شده است، می دانستم حواسش نیست و برایتان مهم است گفتم حتما تذکر دهم! "

وای سردار مثل مار گزدیده ها به خودم می پیچیدم ! کار لبنان به کجا رسده است که حجاب را "احترام" فرض می کنند ! و فکر می کنند ما به خاطر "احترام" و "دین" و "اختیار" است که حجاب سر می کنیم !

زنکه بی شعور بی حجاب با اون می نی ژوپش نمی فهمد که قانون کشور است "حجاب" ! دقیقا مثل "چراغ قرمز" مثل "خط عابر پیاده" و مثل بین دوتا خط رانندگی کردن ! قانون "قانون" است و باید رعایت اش کرد (راستی سردار ماموریتی پیش آمده برایم که 2 سال باید بروم فرانسه. قانون فرانسه اجازه نمی دهد همسر و دخترانم حجاب بپوشند. سردار تکلیف چیست؟ باید به قانون عمل کنیم دیگر ! نه ! )

زنکه مسیحی بی دین نمی دانست به جای آرام تذکر دادن باید سر من داد می زد ! و احیانا پلیس خبر می کرد !. سردار تو را خدا یک کلانتری هم ویژه "اشرفیه" تاسیس کنید ! با حدود یک میلیون نفر نیرو ، لطفا !

الغرض سردار نمی خواستم سرتان را درد بیاورم ! تو را خدا برگردید لبنان و این جا را هم مثل "شهرک غرب" تهران آباد کنید! سردار می دانم قلبتان شاید بگیرد اما باور کنید کازینو های لبنان خیلی صدای بلندگو هاشان بلند است ! خانه های عفافشان ! نیز عجیب شلوغ شده این روزها !

سردار ، جان خودتان برگردید !
چشم انتظارتان می مانیم.

کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ٤:۱٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٧ فروردین ،۱۳۸٦  
امروز 27 فروردينه و وبلاگم تا چند ساعت ديگه يك ساله ميشه .
تو اين يك سال خيلي اتفاقات تو زندگيم افتاده. روزهاي شيرين و  روزهاي ناخوشايند. تو سالي كه از عمر اين وبلاگ گذشت ، يه اتفاق خيلي مهم ديگه هم افتاد و اون هم آشنايي با نازنين بود . پارسال موقعي كه اولين پست اين وبلاگ رئ تو آخرين ساعات 27 فروردين گذاشتم ، تو فكر آشنايي با نازنين بودم و الان27 فروردين و نامزدش!.
خيلي چيزها بوده كه دلم ميخواسته تو اين وبلاگ بنويسم و بنا به ملاحظاتي اين كار رو انجام ندادم . اميدوارم تو سال دوم عمر اين وبلاگ بتونم بيشتر بهش برسم و آپديتش كنم . از تمام دوستاني هم كه تو اين مدت لطف كردن و وبلاگ من رو خوندن و كامنت گذاشتن ممنونم


کلمات کلیدی: